كسب شايستگىهاى لازم1. پيامبر خداصلى الله عليه وآله : امر به معروف و نهى از منكر نكند، مگر كسى كه سهخصلت در او باشد: در امر و نهى خود، طريق مدارا پيش گيرد، در امر و نهى خود، به عدالت رفتار كند، و به آنچه امر و نهى مىكند، دانا باشد.
رعايت ظرفيت مخاطب
پيامبر خداصلى الله عليه وآله : ما پيامبران فرمان داريم كه با مردم به اندازه فهمشان سخن بگوييم.پيامبر خداصلى الله عليه وآله : سخنانى از من براى امّتم نقل كنيد كه انديشه آنها تحمّل پذيرش آنها را داشته باشد.
پيامبر خداصلى الله عليه وآله: اى ابن عبّاس! حديثى مگو كه عقلهاى ايشان ظرفيتِ پذيرش آن را ندارد كه آنان را دچار فتنه مىكند.
پيامبر خداصلى الله عليه وآله: براى مردم حديثى مگوييد كه نمىپذيرند. آيا دوست داريد كه خدا و پيامبرش را تكذيب كنند؟!
امام علىعليه السلام: آيا دوست داريد كه خدا و پيامبرش تكذيب شوند؟! با مردم سخنى بگوييد كه بپذيرند و از آنچه نمىپذيرند، دست بكشيد.
امام صادقعليه السلام: «با مردم سخنى بگوييد كه بپذيرند و آنچه را نمىپذيرند وا نهيد. آيا دوست داريد كه به خدا و پيامبرش ناسزا گفته شود؟!».
گفتند: چگونه به خدا و پيامبرش ناسزا گفته مىشود؟
فرمود: «چون چيزى به آنان بگوييد كه ردّ و انكار كنند، مىگويند: "خداوند، گوينده اين (سخن )را لعنت كند!"، در حالى كه خداىU و پيامبرش آن را گفتهاند».
الكافى - به نقل از عبدالعزيز قراطيسى -: امام صادقعليه السلام به من فرمود: عبدالعزيز! ايمان را ده درجه است، چون نردبانى كه يكى پس از ديگرى از پلّههاى آن بالا روند. پس كسى كه در پلّه دوم است، نبايد به آنكه در پلّه اوّل است بگويد: «تو چيزى نيستى»، تا اينكه به پلّه دهم برسد. پس كسى را كه از تو پايينتر است، پايين مينداز تا آنكه از تو بالاتر است، تو را پايين ميندازد، و چون ديدى رتبه كسى از تو پايينتر است، او را با نرمى به سوى خود بالا بياور و چيزى را هم كه تاب تحمّلش را ندارد، بر او تحميل مكن تا بدين وسيله او را بشكنى؛ زيرا كه هركس مؤمنى را بشكند، بايد جبران كند.
الكافى - به نقل يعقوب بن ضحّاك، از يكى از شيعيان كه شغلش سرّاجى و خدمتكار امام صادقعليه السلام بود -: آنگاه كه امام صادقعليه السلام در حيره بود، من و جماعتى از دوستان خود را براى انجام دادن كارى روانه ساخت. (رفتيم و )هنگام غروب، بازگشتيم. محلّ استراحت من در زمين گودى بود كه در آنجا منزل كرده بوديم. با حال خستگى و ضعف آمدم و خود را (در بستر) انداختم. در همين حال بودم كه به ناگاه، امام صادقعليه السلام آمد و فرمود: «نزد تو آمديم»...
من (برخاستم و )راست نشستم. امام نيز بالا سرِ بسترم نشست و از كارى كه مرا در پى آن فرستاده بود، پرسيد. من هم گزارش دادم و ايشان، سپاس خداى را به جا آورد.
سپس از گروهى سخن به ميان آمد كه من گفتم: فدايت شوم! ما از آنها بيزارى مىجوييم؛ زيرا آنان به آنچه ما (درباره شما )عقيده داريم، عقيده ندارند.
فرمود: «آنها ما را دوست دارند، و فقط چون عقيده شما را ندارند، از آنها بيزاريد؟!».
گفتم: آرى.
امام فرمود: «ما هم چيزهايى (حقايقى) داريم كه شما نداريد. پس آيا سزاوار است از شما بيزارى بجوييم؟».
گفتم: نه، قربانت گردم.
فرمود: «همچنين، نزد خدا هم حقايقى است كه نزد ما نيست. آيا مىپندارى خداوند، ما را به كنارى مىاندازد؟!».
گفتم: نه به خدا، فدايت شوم! ديگر (از آنها بيزارى نمىجوييم و چنين كارى )انجام نمىدهيم.
امام فرمود: «دوستشان بداريد و از آنان، بيزارى مجوييد؛ زيرا برخى مسلمانان، يك سهم (از ايمان )دارند و برخى دو سهم و برخى سه سهم و برخى چهار سهم و برخى پنج سهم و برخى شش سهم و برخى هفت سهم. پس نه شايسته است كه دارنده يك سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وا دارند، و نه دارنده دو سهم را بر آنچه صاحب سه سهم دارد، و نه دارنده سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد، و نه دارنده چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد، و نه دارنده پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد، و نه دارنده شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد.
اكنون برايت مَثَلى مىزنم. مردى (از مسلمانان) بود كه همسايهاى مسيحى داشت. او را به اسلام دعوت كرد و اسلام را در نظرش چنان جلوه داد تا وى پذيرفت. نزديك سحر، نزد تازه مسلمان رفت و در زد. گفت: كيست؟ گفت: منم، فلانى. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بساز و جامههايت را در بر كن و همراه ما براى نماز بيا.
تازه مسلمان، وضو ساخت و جامههايش را در بر كرد و همراه او (به سوى مسجد )روان شد. نماز بسيارى خواندند، سپس نماز صبح را نيز خواندند و صبر كردند تا روز بر دميد.
مسيحى (تازه مسلمان) براى رفتن به خانه خود از جاى برخاست كه آن مرد مسلمان به او گفت: كجا مىروى؟ روز كوتاه است و چيزى تا ظهر نمانده است. آن مرد با او نشست تا نماز ظهر را نيز خواند. باز آن مرد گفت: بين ظهر و عصر، زمان كوتاهى است، و او را نگه داشت تا اينكه نماز عصر را هم خواند. پس از آن، مرد (تازه مسلمان) برخاست تا به خانهاش برود كه مرد مسلمان به او گفت: اكنون، پايان روز و از اوّلش كوتاهتر است، و (با اين سخن )او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم بگزارد. همين كه آن مرد خواست به خانه خود رود، به او گفت: تنها يك نماز ديگر باقى مانده است! و او ماند و نماز عشا را هم خواند. سپس از هم جدا شدند.
چون فردا نزديك سحر شد، نزد او رفت و در زد. تازه مسلمان گفت: كيست؟
گفت: منم، فلانى!
گفت: چه مىخواهى؟ گفت: وضو بگير و لباسهايت را بپوش و بيا با ما نماز بخوان.
گفت: براى اين دين، فردى پيدا كن كه از من بىكارتر باشد! من مستمند و عيالوارم».
سپس امام صادقعليه السلام فرمود: «آن شخص، او را در (همان)دينى وارد كرد كه از آن بيرونش آورده بود» يا آنكه فرمود: «او را به دينى مانند مسيحيت وارد كرد و از دينى مانند اسلام خارج نمود».
بسم الله الرحمن الرحیم